عابد ارجمند - وبلاگ شخصی

عابد ارجمند
مشخصات بلاگ

عابد ارجمند

آخرین مطالب
  • ۹۲/۰۹/۱۲
    .34
پنجشنبه, ۲ آبان ۱۳۹۲، ۱۰:۵۸ ق.ظ

.32

عابد ارجمند

دست میکنم توی جعبه و چند بسته کافی میکس برمیدارم و میروم پشت پیشخوان...

زن فروشنده را نگاه می کنم و میگویم :

- چقدر میشه؟

تن نحیفی دارد, بنظر نمیرسد سن زیادی داشته باشد اما شکسته...

آرام از روی صندلی بلند میشود و کافی میکس ها را میشمارد.

- 2800 تومن

از توی کیفم سه هزار تومان درمی آورم و میگذارم روی پیشخوان.

پول را برمیدارد و توی دخلش دنبال چیزی میگردد.

کمی بعد همانطور که دارد میگردد می گوید:

- خورد نداشتی؟

- نه!

- منم خورد ندارم, بجای بقیه ات آدامس بدم؟

- میشه بجاش برام بخندین؟

سرش را بلند می کند. انگار که درست نشنیده باشد می گوید؟

- جان؟

زل میزنم توی چشمهایش و دوباره میگویم :

- بجای بقیه اش برام بخندین

و لبخند میزنم.

بی اختیار میخندد و نگاهم میکند.

می گویم : 

- نه دیگه, زیاد خندیدین! حالا من بشما بدهکار شدم. دفعه بعد حساب میکنیم. باشه؟

میخندد و سرش را تکان میدهد.

خداحافظی می کنم و از مغازه بیرون میروم. با خودم فکر میکنم, اصلا خرجی نداشت!



۵ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۲ ، ۱۰:۵۸
عابد
چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۴۱ ب.ظ

.30

عابد ارجمند 

کورمال کورمال راه آشپزخانه را پیدا می کنم..

لامپی که از دیشب روشن مانده انتظار دیشب را یادم می اندازد!

چرا روشن بود؟

لابد فکر کردم می آید و تا صبح حرف میزنیم.

کتری را پر آب می کنم و کمی بعد گاز کوچکم شعله می گیرد و قوطی کبریتی که روی پیشخوان معلق می زند!

سر که بلند میکنم تصویری محو توی آینه پیدا می شود. 

با خودم فکر میکنم امروز چندم است؟ تقویم را نگاه می کنم:

"چهارشنبه, 24 مهر, عید سعید قربان, تعطیل!"

هه!

اینها چه میفهمند تعطیلی یعنی چه؟

 لابد یک خیابان خالی؛ یک بازار خالی؛

کاش بدانند تعطیلی یعنی یک دلِ پُر!

دفترچه کوچکم را باز می کنم, می نویسم : 

"دیشب منتظرش بودم, نیامد!" .. 

لحظه ای بعد صدای آهنگ ملایمی در خانه می پیچد! یک خانه ی خالی با یک اتاق پر! یک اتاق پر از تنهایی! 

روی رختخوابی که هنوز پهن است دراز میکشم و چشم میبندم... 

دیر یا زود زوزه ی کتری توی آشپزخانه آرامشم را بر هم خواهد زد!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۱
عابد
سه شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۸ ق.ظ

.29

عابد ارجمند

زیر آفتاب سوزان نیمروز روی مرزهای شالیزار قدم برمیدارم، او را از دور میبینم که لای علفزارها سخت کار میکند!

پشتش که میرسم، آرام روی شانه اش میزنم و خیلی زود بر میگردد و بالا را نگاه میکند، دستش را که سایبان چشمش میکند یاد آفتاب بالای سرم می افتم و سایه ام را رویش می اندازم تا بهتر ببیند! میخندد و با من دست میدهد، کار از کار میکشد و دوتایی روی مرزها مینشینیم و خیلی زود مثل همیشه غرق در خنده و شوخی میشویم!

از جیب پیراهنش پاکت سیگاری در می آورد و دو نخ سیگار بیرون میکشد!

نمیداند دیگر نمیکشم اما نمیتوانم دلش را بشکنم. میدانم چقدر سیگار کشیدن با من را دوست دارد! دستش را رد نمیکنم، فندکش مثل همیشه روشن نمیشود، آرام میکوبدش روی پاهایش و کمی بعد دود دو سیگار لای علفزار میپیچد!

از درس و دانشگاهم میپرسد و من هم مثل همیشه جواب میدهم «خوب است!» تا دوباره برود سراغ شوخی هایش..


چقدر من این مرد را دوست دارم! 

ریش های بلندش را، تن نحیف و لاغرش را و دست های پینه بسته اش را!


وسط خنده هایمان چند بار آرام میزنم پشت شانه اش و خیلی زود سرش را برمیگرداند. ابروهای بلندی دارد، گویی از پشت آن ها نمیتواند خوب ببیند! منتظر به لب هایم خیره میشود و میگویم:

زنت کو؟

شنیده بودم روزی زنی داشته!

با نگاهی پرسشگر انگشت هایش را دور قاب صورتش میکشد و من از تصور چادری که رسم کرده سر به علامت تایید  تکان میدهم!

گویی خنده بر لبانش گم میشود، سرش را بر میگرداند و با عصبانیت دو مچ دستش را کنار هم میگذارد و بعد بازشان میکند و یکی از دست ها را پرت میکند لای شالیزارها! خیره میشود به جاده اصلی و لحظه ای بعد سرش را پایین می اندازد.

متعجب نگاهش میکنم و کمی بعد انگار که تازه یادش افتاده چیزی از اشاراتش نفهمیده ام با نوک انگشت سبابه اش روی ساعد آن یکی دستش مینویسد: بردند!

...

دقایقی گذشت، نای بلند شدن نداشتم! دکمه های پیراهنم را باز کردم و دوباره پشتش زدم! برگشت...

اشاره کردم باز هم سیگار داری؟

 


* خودش نگفت اما از اهالی شنیده ام شش ساله که بود از پشت بام می افتد و از آن روز به بعد نه میتواند بشنود و نه میتواند حرف بزند، اما سواد خواندن نوشتن دارد، شنیده ام ساداتی را برایش عقد کردند، آن دو عاشق هم بودند، یک دختر و یک پسر حاصل ازدواجشان بوده، بعد سه سال از ازدواجشان برادرهایش به زنش انگ هرزگی میزنند و زنش را از خانه بیرون میکنند، از آن روز به بعد او تنها شده و حالا سالهاست که در ازای قرصی نان و پاکتی سیگار زیر آفتاب سوزان علف میتراشد و گوسفندهای برادران کوچکترش را به چرا میبرد! به او گفته اند کارش را باید خوب انجام بدهد وگرنه باید شب را در طویله بخوابد! 

زنش اما هرگز این را نمیخواست!

زنش را برای همین بیرون کردند...!


چاشنی:

خردل: گاهی وقتا فکر میکنم درد و رنجی که «فرامند» میکشه از درد عیسی مسیح بیشتر نباشه کمتر نیست!!

اهالی فرامند صداش میکنن..!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۲ ، ۰۶:۱۸
عابد
يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۲۶ ق.ظ

.27

عابد ارجمند

روی لبه ایستادم و خیره به آسمان منتظر ماندم.
لحظه ای بعد باد آرام گوشهایم را نواخت...!
- دلت چه می خواهد؟
- تو که میدانی! چرا می پرسی؟
- می دانم!
- نمی دانی!
دو تایی خندیدیم! بعد مدت ها! لحظه ای بعد گفت :
- میخواهم آرزویت را برآورده کنم!
- پس به من بال بده
- شانه هایت کوچکند!
- پس راهش را بگو!
- !می گویم
- خب؟
-سکوت باید
- گوش هایم را میگیرم!
- سیاهی باید
- چشم می بندم!
- دستی باید
...
حال از آن گفتگو چهار روز گذشته و پی آن چهار شب است که از شوق پرواز نخوابیده ام...
دستانم ناتوانند!
..
دستی باید!
..
های تو!
کمکم می کنی؟
...
فقط
یک هل!


چاشنی:

زیتون : جان میلتون توی "بهشت گمشده" اش از زبان ابلیس گفت « فرمانروایی در جهنم, بهتر از خدمت کردن در بهشت است» ... چهار سده گذشته اما.. اینک میخرم حرفش را!
۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۲ ، ۰۵:۲۶
عابد
سه شنبه, ۲۹ مرداد ۱۳۹۲، ۰۶:۳۲ ب.ظ

.26

از امروز نه پدر خواهی داشت.. نه مادر!

...

این را نوک انگشت سبابه ام گفت....!


چاشنی:

پاپریکا: این بود زندگی؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۲ ، ۱۸:۳۲
عابد
شنبه, ۱۹ مرداد ۱۳۹۲، ۱۲:۵۴ ق.ظ

.25

ﭼﺸﻤﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﺒﻨﺪ 

ﮔﻮﺷﻬﺎﯾﺖ ﺭﺍ ﺑﮕﯿﺮ ...

ﺗﺎ ﻟﺤﻈﻪ ﻣﺮﮒ ﺍﻧﺴﺎﻧﯿﺖ ﺑﺨﻮﺍﺏ .. ﻧﻪ ﺩﺭﺩ ﺩﺍﺭﺩ، ﻧﻪ ﺧﺮﺝ!

...

ﻣﻦ ﺍﺳﻤﺶ ﺭﺍ ﻣﯿﮕﺬﺍﺭﻡ ﯾﮏ ﮐﻮﺭﺗﺎﮊ ﺑﯽ ﻋﯿﺐ ﻭ ﻧﻘﺺ!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۲ ، ۰۰:۵۴
عابد
جمعه, ۱۴ تیر ۱۳۹۲، ۰۸:۲۸ ب.ظ

.24

نردبان را می اندازم...

دیگر چه اهمیت دارد؟؟ 

من اینجایم ، به ابرها رسیده ام..

...

کسی به شانه ام می زند...

- عشق را جا گذاشتی..!



چاشنی:

پاپریکا: « از سعادت آباد کسی به آزادی نمی رود! » -از «وزن لعنتی» نوشته دوست عزیزم کمایف هادنیدی

بابونه : برخی از داستانک هام در فصلنامه ثریا در حال چاپ هستند.

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۲ ، ۲۰:۲۸
عابد
دوشنبه, ۶ خرداد ۱۳۹۲، ۰۹:۲۹ ب.ظ

.23

سیگاری آتش می زنم و زیرسیگاری را روی سینه ام می گذارم.
خیره به پت پت مهتابی دیوار روبرو به امشبم با او فکر می کنم.
وقتی که روی این تخت پری وار کنارم می نشیند و خیره به چشمانم پشت چشم نازک می کند!
...
دستش را می گیرم و تن آتشینش را به زیر میکشم
بر پیکرش می خزم و چشم در چشم؛ گوش تیز می کنم برای شنیدن طنین نفس هایش...!
این چشم ها!
می خواهم از چشمانم بخواند... همه ی شهوتم را .. همه ی عطشم برای کاویدن تنش را...
لب های داغش را به بوسه مهمان می کنم
دیوارها را یکی پس از دیگری میشکنم تا انگشتان سردم سر به ستایش تنش بردارند..!
در آن هنگام چشمانم را می بندم و در ذهن تن نحیفش را جزء به جزء به یاد خواهم سپرد
آن بازوان لاغرش را
پاهای کوچکش را
گردن باریک و مخملین اش را
...
تنش را با لبم آشنا می کنم
آتشی شعله می گیرد و تنی بی تاب به زیر پیکر مردانه ام می رمد از من..
-آرام .. آرام!
اما او همچنان می رمد از من...!
لحظه ای که با دستانش سعی در پس زدنم دارد، بازوانش را محکم چنگ خواهم زد و خواهم فشرد...
می خواهم گوش فلک کر شود از صدای فریادش!!
می خواهم ترس را در چشمانش ببینم وقتی یک آن به همه ی مهربانی ام شک می کند...!
وحشت اش را با بوسه ای پاسخ می دهم و در پی آن طوفانی به پا می کنم که در یادش بماند...
طوفانی که پیش از من کسی از راز آن با او نگفته!!
حتی یکی از آن هزاران ها...!!
...
چیزی می سوزد!.. لای دو انگشتم!
آتشی روی سینه ام خاموش می شود
...
کسی در میزند.. ساعت را نگاه می کنم و با خود فکر می کنم:
-درست سر ساعت.. مثل هر شب!
...
چه شبی شود امشب
تنهایی پشت در است...!

چاشنی :

زیره : و بعد نتوانست ادامه بدهد.فقط تکه ی آخر شعر خوب یادش مانده بود:
"به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند
به زمان بیندیش، و شبخون ظالمانه زمان:
زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت
زمستانی که از یاد نخواهد رفت
دیگر چه می توانم گفت

جز این که لباس های زمستانی ات را فراموش نکن..."

دفتر شعر:

همیشه منتظرت هستم

خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی

اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است

لولای شکسته در را عوض میکنم

انگار کسی در میزند

در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای

می گویم:

بانو خوش آمدی

ولی تو نیستی

پشت در تنهاییست

در را می بندم و باز دوباره باز میکنم

ولی هنوز هم نیستی

اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند

کاش می آمدی

می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد

قلبم خسته ام خواهد ایستاد

ولی تو نخواهی آمد

بانو

بانو

بانو جان

تا آخر عمر فقط همین خواهد بود

من و در و لولای شکسته

و حسرت دیدار تو

فقط همین...

..

..

کیکاووس یاکیده



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۲ ، ۲۱:۲۹
عابد
يكشنبه, ۲۹ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۷:۳۰ ق.ظ

.22+ هیچ

ازنوشتن خسته ام.. از این حس غریب، از این روزمرگی. .. از آغاز،از انتظار، از بودن خسته ام....
در واپسین نفس هایم دنیا دنیا احساس هدیه به وجود ندایی خواهم کرد که در جوابم گفت هیچ!
وقتی پرسیدم سهم من از دنیا چه بود؟
...
هیچ یعنی همه چیز... همه چیز جز او!


چاشنی:

رب انار: توی فیلم مادیگیلیانی نقاش بعد تموم شدن نقاشی ش قلمش رو میشکست.. شاید برای رفتن به بیرون از قاب ها، حدها و دیوارها لازمه گاهی ما هم قلم هامونو بشکونیم.. همیشه به این فکر میکردم نقاش قلمش رو میشکست چون با اون قلم نمیشد هیچ کلاغی رو سفید کشید!


نعنا: دنیا و خاطرات تاریک و سیاهند، سیاه مث خیانت هرروزه ی اشک به چشمام! یه حس تازه میخوام، حسی که تو زندگی و زنده بودن نبود...نیست..!

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۷:۳۰
عابد
جمعه, ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۲، ۰۹:۴۹ ب.ظ

22

پشت چراغ قرمز چهارراه که ایستاد آینه جلوی ماشین را روی صندلی عقب تنظیم کرد.
لبخندی زد و توی آینه دختر کوچک و زیبایش را نگاه کرد؛ چند روز دیگر تولدش میشد و او تصمیم داشت توی یکی از بهترین مهدهای کودک شهر برای تنها دخترش جشنی باشکوه بگیرد.
توی همین فکر بود که دستی به شیشه زد...
شیشه بغل را نگاه کرد، زنی با لباس مندرس در حالی که پسر خردسالی را کول گرفته بود پشت قاب پنجره ایستاده بود.
دستش را روی دکمه کنار در نگهداشت و شیشه را پایین داد، حالا هوای گرم و سنگین بیرون تو میزد!
صدای خفه ای گفت:
- خانوم ساعت چنده؟
ساعت مچی اش را نگاه کرد
- یازده و ربع!
زن برگشت و به زن دیگری که کنارش ایستاده بود گفت:
دیدی زنیکه جنده؟ یه ربع از یازده گذشته؛ مادر قهبه گورتو کم کن دیگه.. نوبت منه!
این را که گفت همان زن مخاطب اش توی قاب پنجره ظاهر شد و دستش را دراز کرد تو
جوان به نظر می رسید و صورت زمحت و تیره اش را روسری کهنه ای دور گرفته بود!
- خانم تروخدا یه کمکی به من بکن، ایشالا که ابوالفضل نگهدار تو و بچه ات باشه.. خانم تروخدا.. تروخدا .. بخدا از صبح هیچی نخورده ام!
همین لحظه زن اولی روسری او را کشید و موهایش را گرفت و در حالی که سعی می کرد او را از لب پنجره دور کند داد زد:
- زنیکه جنده گفتم نوبت منه! از صبح اینجایی .. مادر قهبه گم شو دیگه!
لحظه ای بعد او را کف خیابان انداخت و تند خودش را کنار پنجره رساند و با لحنی متفاوت تر از لحن چند لحظه پیش اش، جوری که انگار دیر شده باشد گفت:
- خانم به من و بچه یتیمم کمک می کنی؟ خانم تروخدا! بچه ام مریضه به امام حسین!
صدایی از صندلی عقب گفت:
- مامان چراغ سبز شد!
دستان لرزانش را روی دنده برد، پایش را روی پدال گذاشت و راه افتاد.. زن کولی در حالی که دستش را روی لبه پنجره گذاشته بود کنار خیابان می دوید و همراهش می آمد!
- خانم تروخدا.. خانم تروخدا!
...
لحظه ای بعد صدای خفه ی زن کولی پشت شیشه ای که دیگر پایین نبود گم شد!
...
در خانه اش که رسید ایستاد! سرش را روی فرمان گذاشت و چشم هایش را بست.
...
...

دختری توی قاب آینه ی جلو ساکت نشسته بود!



چاشنی :
ریحون : برای ملودی!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ ارديبهشت ۹۲ ، ۲۱:۴۹
عابد