سیگاری آتش می زنم و زیرسیگاری را روی سینه ام می گذارم.
خیره به پت پت مهتابی دیوار روبرو به امشبم با او فکر می کنم.
وقتی که روی این تخت پری وار کنارم می نشیند و خیره به چشمانم پشت چشم نازک می کند!
...
دستش را می گیرم و تن آتشینش را به زیر میکشم
بر پیکرش می خزم و چشم در چشم؛ گوش تیز می کنم برای شنیدن طنین نفس هایش...!
این چشم ها!
می خواهم از چشمانم بخواند... همه ی شهوتم را .. همه ی عطشم برای کاویدن تنش را...
لب های داغش را به بوسه مهمان می کنم
دیوارها را یکی پس از دیگری میشکنم تا انگشتان سردم سر به ستایش تنش بردارند..!
در آن هنگام چشمانم را می بندم و در ذهن تن نحیفش را جزء به جزء به یاد خواهم سپرد
آن بازوان لاغرش را
پاهای کوچکش را
گردن باریک و مخملین اش را
...
تنش را با لبم آشنا می کنم
آتشی شعله می گیرد و تنی بی تاب به زیر پیکر مردانه ام می رمد از من..
-آرام .. آرام!
اما او همچنان می رمد از من...!
لحظه ای که با دستانش سعی در پس زدنم دارد، بازوانش را محکم چنگ خواهم زد و خواهم فشرد...
می خواهم گوش فلک کر شود از صدای فریادش!!
می خواهم ترس را در چشمانش ببینم وقتی یک آن به همه ی مهربانی ام شک می کند...!
وحشت اش را با بوسه ای پاسخ می دهم و در پی آن طوفانی به پا می کنم که در یادش بماند...
طوفانی که پیش از من کسی از راز آن با او نگفته!!
حتی یکی از آن هزاران ها...!!
...
چیزی می سوزد!.. لای دو انگشتم!
آتشی روی سینه ام خاموش می شود
...
کسی در میزند.. ساعت را نگاه می کنم و با خود فکر می کنم:
-درست سر ساعت.. مثل هر شب!
...
چه شبی شود امشب
تنهایی پشت در است...!
چاشنی :
زیره : و بعد نتوانست ادامه بدهد.فقط تکه ی آخر شعر خوب یادش مانده بود:
"به یاد داشته باش
که روزها و لحظه ها هیچ گاه باز نمی گردند
به زمان بیندیش، و شبخون ظالمانه زمان:
زمستانی طولانی و سخت در پیش خواهیم داشت
زمستانی که از یاد نخواهد رفت
دیگر چه می توانم گفت
جز این که لباس های زمستانی ات را فراموش نکن..."
دفتر شعر:
همیشه منتظرت هستم
خیال می کنم پشت در ایستاده ای و در میزنی
اینقدر این در کهنه را باز و بسته کرده ام که لولایش شکسته است
لولای شکسته در را عوض میکنم
انگار کسی در میزند
در را باز می کنم و در خیالم تو را می بینم که پشت در ایستاده ای
می گویم:
بانو خوش آمدی
ولی تو نیستی
پشت در تنهاییست
در را می بندم و باز دوباره باز میکنم
ولی هنوز هم نیستی
اینقدر باز میکنم و می بندم که لولای در دوباره می شکند
کاش می آمدی
می دانم چشم خسته ام بسته خواهد شد
قلبم خسته ام خواهد ایستاد
ولی تو نخواهی آمد
بانو
بانو
بانو جان
تا آخر عمر فقط همین خواهد بود
من و در و لولای شکسته
و حسرت دیدار تو
فقط همین...
..
..
کیکاووس یاکیده