عابد ارجمند - وبلاگ شخصی

عابد ارجمند
مشخصات بلاگ

عابد ارجمند

آخرین مطالب
  • ۹۲/۰۹/۱۲
    .34

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۲ ثبت شده است

چهارشنبه, ۲۴ مهر ۱۳۹۲، ۰۹:۴۱ ب.ظ

.30

عابد ارجمند 

کورمال کورمال راه آشپزخانه را پیدا می کنم..

لامپی که از دیشب روشن مانده انتظار دیشب را یادم می اندازد!

چرا روشن بود؟

لابد فکر کردم می آید و تا صبح حرف میزنیم.

کتری را پر آب می کنم و کمی بعد گاز کوچکم شعله می گیرد و قوطی کبریتی که روی پیشخوان معلق می زند!

سر که بلند میکنم تصویری محو توی آینه پیدا می شود. 

با خودم فکر میکنم امروز چندم است؟ تقویم را نگاه می کنم:

"چهارشنبه, 24 مهر, عید سعید قربان, تعطیل!"

هه!

اینها چه میفهمند تعطیلی یعنی چه؟

 لابد یک خیابان خالی؛ یک بازار خالی؛

کاش بدانند تعطیلی یعنی یک دلِ پُر!

دفترچه کوچکم را باز می کنم, می نویسم : 

"دیشب منتظرش بودم, نیامد!" .. 

لحظه ای بعد صدای آهنگ ملایمی در خانه می پیچد! یک خانه ی خالی با یک اتاق پر! یک اتاق پر از تنهایی! 

روی رختخوابی که هنوز پهن است دراز میکشم و چشم میبندم... 

دیر یا زود زوزه ی کتری توی آشپزخانه آرامشم را بر هم خواهد زد!


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۲ ، ۲۱:۴۱
عابد
سه شنبه, ۹ مهر ۱۳۹۲، ۰۶:۱۸ ق.ظ

.29

عابد ارجمند

زیر آفتاب سوزان نیمروز روی مرزهای شالیزار قدم برمیدارم، او را از دور میبینم که لای علفزارها سخت کار میکند!

پشتش که میرسم، آرام روی شانه اش میزنم و خیلی زود بر میگردد و بالا را نگاه میکند، دستش را که سایبان چشمش میکند یاد آفتاب بالای سرم می افتم و سایه ام را رویش می اندازم تا بهتر ببیند! میخندد و با من دست میدهد، کار از کار میکشد و دوتایی روی مرزها مینشینیم و خیلی زود مثل همیشه غرق در خنده و شوخی میشویم!

از جیب پیراهنش پاکت سیگاری در می آورد و دو نخ سیگار بیرون میکشد!

نمیداند دیگر نمیکشم اما نمیتوانم دلش را بشکنم. میدانم چقدر سیگار کشیدن با من را دوست دارد! دستش را رد نمیکنم، فندکش مثل همیشه روشن نمیشود، آرام میکوبدش روی پاهایش و کمی بعد دود دو سیگار لای علفزار میپیچد!

از درس و دانشگاهم میپرسد و من هم مثل همیشه جواب میدهم «خوب است!» تا دوباره برود سراغ شوخی هایش..


چقدر من این مرد را دوست دارم! 

ریش های بلندش را، تن نحیف و لاغرش را و دست های پینه بسته اش را!


وسط خنده هایمان چند بار آرام میزنم پشت شانه اش و خیلی زود سرش را برمیگرداند. ابروهای بلندی دارد، گویی از پشت آن ها نمیتواند خوب ببیند! منتظر به لب هایم خیره میشود و میگویم:

زنت کو؟

شنیده بودم روزی زنی داشته!

با نگاهی پرسشگر انگشت هایش را دور قاب صورتش میکشد و من از تصور چادری که رسم کرده سر به علامت تایید  تکان میدهم!

گویی خنده بر لبانش گم میشود، سرش را بر میگرداند و با عصبانیت دو مچ دستش را کنار هم میگذارد و بعد بازشان میکند و یکی از دست ها را پرت میکند لای شالیزارها! خیره میشود به جاده اصلی و لحظه ای بعد سرش را پایین می اندازد.

متعجب نگاهش میکنم و کمی بعد انگار که تازه یادش افتاده چیزی از اشاراتش نفهمیده ام با نوک انگشت سبابه اش روی ساعد آن یکی دستش مینویسد: بردند!

...

دقایقی گذشت، نای بلند شدن نداشتم! دکمه های پیراهنم را باز کردم و دوباره پشتش زدم! برگشت...

اشاره کردم باز هم سیگار داری؟

 


* خودش نگفت اما از اهالی شنیده ام شش ساله که بود از پشت بام می افتد و از آن روز به بعد نه میتواند بشنود و نه میتواند حرف بزند، اما سواد خواندن نوشتن دارد، شنیده ام ساداتی را برایش عقد کردند، آن دو عاشق هم بودند، یک دختر و یک پسر حاصل ازدواجشان بوده، بعد سه سال از ازدواجشان برادرهایش به زنش انگ هرزگی میزنند و زنش را از خانه بیرون میکنند، از آن روز به بعد او تنها شده و حالا سالهاست که در ازای قرصی نان و پاکتی سیگار زیر آفتاب سوزان علف میتراشد و گوسفندهای برادران کوچکترش را به چرا میبرد! به او گفته اند کارش را باید خوب انجام بدهد وگرنه باید شب را در طویله بخوابد! 

زنش اما هرگز این را نمیخواست!

زنش را برای همین بیرون کردند...!


چاشنی:

خردل: گاهی وقتا فکر میکنم درد و رنجی که «فرامند» میکشه از درد عیسی مسیح بیشتر نباشه کمتر نیست!!

اهالی فرامند صداش میکنن..!

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۲ ، ۰۶:۱۸
عابد