.30
عابد ارجمند
کورمال کورمال راه آشپزخانه را پیدا می کنم..
لامپی که از دیشب روشن مانده انتظار دیشب را یادم می اندازد!
چرا روشن بود؟
لابد فکر کردم می آید و تا صبح حرف میزنیم.
کتری را پر آب می کنم و کمی بعد گاز کوچکم شعله می گیرد و قوطی کبریتی که روی پیشخوان معلق می زند!
سر که بلند میکنم تصویری محو توی آینه پیدا می شود.
با خودم فکر میکنم امروز چندم است؟ تقویم را نگاه می کنم:
"چهارشنبه, 24 مهر, عید سعید قربان, تعطیل!"
هه!
اینها چه میفهمند تعطیلی یعنی چه؟
لابد یک خیابان خالی؛ یک بازار خالی؛
کاش بدانند تعطیلی یعنی یک دلِ پُر!
دفترچه کوچکم را باز می کنم, می نویسم :
"دیشب منتظرش بودم, نیامد!" ..
لحظه ای بعد صدای آهنگ ملایمی در خانه می پیچد! یک خانه ی خالی با یک اتاق پر! یک اتاق پر از تنهایی!
روی رختخوابی که هنوز پهن است دراز میکشم و چشم میبندم...
دیر یا زود زوزه ی کتری توی آشپزخانه آرامشم را بر هم خواهد زد!