يكشنبه, ۳ شهریور ۱۳۹۲، ۰۵:۲۶ ق.ظ
.27
عابد ارجمند
روی لبه ایستادم و خیره به آسمان منتظر ماندم.
لحظه ای بعد باد آرام گوشهایم را نواخت...!
- دلت چه می خواهد؟
- تو که میدانی! چرا می پرسی؟
- می دانم!
- نمی دانی!
دو تایی خندیدیم! بعد مدت ها! لحظه ای بعد گفت :
- میخواهم آرزویت را برآورده کنم!
- پس به من بال بده
- شانه هایت کوچکند!
- پس راهش را بگو!
- !می گویم
- خب؟
-سکوت باید
- گوش هایم را میگیرم!
- سیاهی باید
- چشم می بندم!
- دستی باید
...
حال از آن گفتگو چهار روز گذشته و پی آن چهار شب است که از شوق پرواز نخوابیده ام...
دستانم ناتوانند!
..
دستی باید!
..
های تو!
کمکم می کنی؟
...
فقط
یک هل!
چاشنی:
زیتون : جان میلتون توی "بهشت گمشده" اش از زبان ابلیس گفت « فرمانروایی در جهنم, بهتر از خدمت کردن در بهشت است» ... چهار سده گذشته اما.. اینک میخرم حرفش را!
لحظه ای بعد باد آرام گوشهایم را نواخت...!
- دلت چه می خواهد؟
- تو که میدانی! چرا می پرسی؟
- می دانم!
- نمی دانی!
دو تایی خندیدیم! بعد مدت ها! لحظه ای بعد گفت :
- میخواهم آرزویت را برآورده کنم!
- پس به من بال بده
- شانه هایت کوچکند!
- پس راهش را بگو!
- !می گویم
- خب؟
-سکوت باید
- گوش هایم را میگیرم!
- سیاهی باید
- چشم می بندم!
- دستی باید
...
حال از آن گفتگو چهار روز گذشته و پی آن چهار شب است که از شوق پرواز نخوابیده ام...
دستانم ناتوانند!
..
دستی باید!
..
های تو!
کمکم می کنی؟
...
فقط
یک هل!
چاشنی:
زیتون : جان میلتون توی "بهشت گمشده" اش از زبان ابلیس گفت « فرمانروایی در جهنم, بهتر از خدمت کردن در بهشت است» ... چهار سده گذشته اما.. اینک میخرم حرفش را!